تبليغاتX
تپیدن دو دل
او یک فرشته است
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خب حالا پر از انرژی بعدازسفر میخوام براتون گپ بزنم. از نوشتن سفر نامه می گذرم چون آویشن نازنینم براتون گفته....

برخی از دوستان میگن با این همه عشق چرا حرف از جدایی و آخرین دیدار زده میشود و یا مگه میشه برای عشق تاریخ پایان در نظر گرفت....  حرف های همه ی شما نازنینان مهربان که همیشه مطالب این وبلاگ راخوانده اید درست است. ابتدا دعوت می کنم اگر مایل هستید برخی دلالیل بسیار عمده که ما نمی تونیم زیر یک سقف قرار بگیریم را در این پست بخوانید. نازی گل من اونقدر دختر ناز و زیبا و پاک و دلربایی است که مثل فرشته های خداست. اونقد که کلی خاطر خواه خوب داره و اونم محل هیچ کدومشون نمیذاره و تنها در این کشاکش چرا گفتن های نزدیکانش و عشق به من هر روز و هر شب گریه میکنه... (آویشن عزیزم، سرو نازم ببخش که برخی از راز های نهان را فاش میکنم. خودت میدونی که همیشه به دوستانم توضیح میدم)

درد عشقی کشیده ام که مپرس / زهر هجری کشیده ام که مپرس / گشته ام در جان و آخر کار / دلبری برگزیده ام که مپرس...

شاید، میگم شاید تو خیال برخی ازشماها که میاین اینجا را می خونید و خیلی هاتون هم کامنت نمی ذارید این خیال ناثواب اومده باشه که آویشن یا بردار کوچک شما قدر و منزلت عشق را نمی دونیم. من معمولا زیاد داد و قال میکنم که آهای من عاشقم و پاهام بسته است و ای باد سلام این گون خسته را چون از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان... ولی یک جمله ی خوب از بزرگی است که شاید در وصف الحال آویشن؛ این فرشته ی کوچولو که بلده چجوری اخم کنه برا اینکه هی نازشو بکشم گویای خیلی چیزها باشد. " حرفها يي ست براي نگفتن، حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورد و سرمايه ماورايي هر كس به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد. " (عجب چیز توپی گفته خداییش)

 

2. بجز دیدار اول که بخاطر یک درد قدیمی بدجور آمپر چسپوندم و آویشن عزیزم هاج و واج مونده بود چجور منو آروم کنه همه ی دیدارها عالی و حتی رویایی بود. پریروز برام جشن تولد کوچیک ولی عاشقانه ای گرفت که هیچ وقت فراموشم نمیشه و پریروز بهترین روز زندگی من طی این سال ها بود. (التماس نکنید عکسی نشون نمیدم)

اونقدر این جشن زیبا بود که حتی از جشن تولد مجلل و بزرگی که بابام گرفت و هنوز بعد از۲۹ سال وقتی صحبتش میشه همه با شوق و ذوق ازش یاد می کنند هم برای من ارزشمندتر بود. شاید اگر این همه فشار روی این فرشته ی کوچولو نبود بیشتر از من توکل به خدا می کرد و هی نمی گفت دیدار آخر... خدا رو چه دیدی... 

 

3. دراین سفر علاوه بر چهار دفعه دیدن آویشن عزیزم چند وبلاگ نویس نازنین که خیلی خیلی دوست داشتم ببینمشون و باهاشون پشت سر دیگر وبلاگ نویسان غیبت کنیم و مسخره شون کنیم را هم دیدم. عجب دیدار های انرژی بخشی بود و من واقعا خوشحالم سعادت اینو داشتم با ایشان از نزدیک آشنا بشوم. باز هم از دو نازنینی که در دیدار اول دیدمشون معذرت میخواهم که سرحال نبودم. شب قبلش بدجور تب لرز داشتم. 

 

4. حرف های آخرم را برای این پست شادمهر توی این ترانه اش خوانده است. ترانه را می نویسم و دکلمه ی خودم را هم زیرش میگذارم. (پیشاپیش از رفقا معذرت میخواهم که بلد نیستم لینک دانلود بذارم)

 

 

از تن تو که می گذرم حرفاتو باور می کنم

تو دست بارونی عشق، خستگی مو درمی کنم

 

میون این فاصله ها بودن تو یه نعمته

حتی اگه یه شب باشه سفر با تو غنیمته

 

تب سفر یه حادثه است، برای تو برای من

یه فرصت بدون شب، واسه دوباره ما شدن

 

آخراین جاده کجاست، عبوره یا رسیدنه؟

حتی دروغ ولی بگو که این شبا مال منه

 

از تن تو  که می گذرم حرفاتو باور می کنم

تو دست بارونی عشق، خستگی مو درمی کنم

 

میون این فاصله ها بودن تو یه نعمته

حتی اگه یه شب باشه سفر با تو غنیمته  

  

میون این فاصله ها بودن تو یه نعمته

حتی اگه یه شب باشه سفر با تو غنیمته

 

صدای خودم

 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن1: دیروز ولات مولا علی بود. خیلی دوستش دارم. جوری که اغلب بجای خداحافظی میگم یا علی... حقش بود بیشتر ازش حرف بزنم. ولی سعادتش حاصل نشد. به هر حال دوستت دارم مولا...

 

پ ن2: روز پدر رابه باباهایی که وبلاگ می نویسند تبریک میگم.

 

پ ن: ولک.. کا... آبجی ایییی اگه میخوای صدای زپرتیمو گوش کنی اول خودش باید صدای شادمهر رو یه کاریش کنید. یه کاریش یعنی که خودش ... آهاااااا استاپش کنی. 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت14:26توسط آریا |
گل گلدون من...ماه ایوون من...

دیدار امروز من و آریا دیدار عجیبی بود، رفتیم  یک فست فودی که فکر کنم 12 – 13سال میشد که دکورو ظاهرش رو تغییر نداده بودند !!...برای چندین ساعت اونجا نشستیم...منم خیلی بیش تر از اون چیزی که فکر میکردم تونستم کنارش بمونم،آخه اصلا نمیتونستم دل بکنم و جدا بشم...خدا رو شکر جای شلوغی نبود....و حتی به درخواست آریا برامون معین گذاشتن!

چند روز دیگه تولد آریا است...30 تیر.. دوست داشتم هر جور شده براش یه تولد کوچیک بگیرم و سی سالگیش رو در کنارش جشن بگیرم...از نزدیک ِخونه یه کیک کوچولو واسش گرفتم و یه آژانس گرفتم و رفتم پیشش...وقتی هم رسیدم اونجا، اینقدر آنتن دهی این گوشی ها قشنگه که نه من میتونستم با آریا تماس بگیرم و نه آریا با من...یه 15 دقیقه ایی همینجوری جلوی محل اقامت آریا وایستاده بودم تا بلکه فرجی بشه!...حسابی داشتم کلافه میشدم،چون امروز که ثانیه ها برام مهم بود اینجوری شده بود...با اینکه خیلی عصبانی بودم ولی تا دیدمش جز یه لبخند پهن و گشاد چیز دیگه ایی رو صورتم نیومد...

 

رفتیم تو اون فست فود نشستیم و به همراه دوستهای آریا یه جشن خیلی کوچولو گرفتیم و بالاخره آریا رو مجبور کردم کلاه بوقی سرش بذاره!!! خدا رو شکر همه چیز خوب بود...

 

بعدش هم فقط صحبت کردیم و مرتب از هم عکس و فیلم میگرفتیم و هر چیزی از هم دیگر رو میدیدم،غنیمت می دونستیم واسه یادگاری نگه داشتن...از سیگار و پول گرفته  تا چیزهای دیگه...برای هم شعر نوشتیم...برای هم شعر خوندیم و رکورد کردیم...و...

انصافا آهنگهای معین هم تو اون شرایط فاز میداد!!!

 

در آخر هم سعی کردیم یه گوشه ی دنج پیدا کنیم برای آخرین در آغوش کشیدن ها و وداع....و بعد هم لحظه خدا حافظی و به سینه فشردنها و دست خدا سپردنها...خدای من با اینکه قبل از نوشتن این پست کلی گریه کردم  ولی الانم باز اشکهام سرازیره و قلبم خیلی سنگین و فشرده است...نمی دونم میخوایم چی کار کنیم...وحشتناکه ، غیر قابل تحمله وقتی فکر می کنم شاید دیگه هیچوقت نبینمش...هر چقدر هم تلاش کردم لحظات آخر اشکهام سرازیر نشه نشد...نشد...نشد...آخرین لحظه ایی که دیدمش موقعی بود که پشتش به من بود...میتونید تصور کنید چقدر دردناکه وقتی کسی رو اینقدر دوست داری و میدونی ممکنه تو زندگیت دیگه هیچوقت نبینیش...آخرین دقایق هی میبوسیدمش و بغلش میکردم و خداحافظی میکردیم و باز نمی تونستم برم و دوباره بغلش میکردم و میبوسدمش و دوباره و دوباره...

میدونم آریا بخاطر من خیلی سعی میکرد امروز جوری برخورد کنه که من شاد و پر انرژی باشم و هی یادم نیفته که شاید تو این دیدار هر اتفاقی بیفته آخرینهاش باشه...

 

یه فیلم گودبای پارتی گونه هم از هم گرفتیم!سعی کردیم پر از شادی و مسخره بازی باشه... در آخرین لحظات هر کاری کردیم تا آریا بتونه واسم بلوتوثش کنه ،نشد!:(

 

 

ابرکم دعا میکنم همیشه شاد باشی و خوش و سلامت...همیشه خندون باشی و پر از آرامش...اون دعایی که لحظه ی آخر ازم خواستی،برام سخته...ولی سعی میکنم باهاش کنار بیام و برات دعاکنم...

 

 نشد یک لحظه از یادت جدا دل...

 

 پ.ن:این روزها بیشتر از هر چیزی  "گریه نکن" فرزین رو گوش میدم ...بیشتر از جونم من دوست دارم...این دم آخر گریه نکن ...گریه نکن ...گریه نکن...میبرم با خود من  کوله بار خاطره ها رو...گریه نکن...گریه نکن...گریه نکن...میخوام ببینی با لب خندون صبح فردا رو...گریه نکن...گریه نکن...گریه نکن...

توی دنیا تو رو دارم،برای من همین بسه...گریه نکن...گریه نکن...گریه نکن...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت21:39توسط آریا |
کاش امیدی بود به دیدارهای دوباره

دیروز ظهر دیدار آریا و من دیدار خوبی بودی! خدا رو شکر! از دلخوری و جر و بحثهای روز های اخیر چندان صحبتی نکردیم و مثل گذشته ها سعی کردیم حال کنیم....

بخاطر گرمای بیش از اندازه ی  هوا، دو سه ساعت در جایی که هیچوقت فکر نمیکردم اونقدر اونجا بمونم، نشستیم....چاره ایی نبود.تنها جای همکفی بود که نسبتا دنج بود و با ویلچیر آریا مشکلی نداشتیم...ولی خب مثل همیشه زیر نور افکن نگاه های پرسشگر و عجیب زیادی بودیم!هر چند این نگاه ها هیچوقت برای من اهمیتی نداشته،می دونم واسه آریا هم  همینجوریه...

دیروز آریا منو تا خونه رسوند؛ با اینکه فاصله ی محل اقامتش تا خونه ی ما خیلی زیاده ... و برای اولین بار من تونستم کنار آریا بشینم،چسبیده بهش!(بخاطر اینکه تو ماشین نشسته بودیم دیگه!)خبلی از چیزهایی که در روابط دیگه خیلی عادی و معمولیه و ممکنه هیچوقت بهش فکر هم نکنند برای ما دیر رس یا غیر قابل دسترسه...

خدا رو هزار مرتبه شکر که دیروز به خوشی سپری شد...

 

امروز هم متاسفانه دیدارمون بیشتر از 40 دقیقه طول نکشید! اون هم در جایی که  خوشایند نبود.

 اصلا نفهمیدم کی بود که صورتش رو بوسیدم و کنارش نشستم  و کی بود که صورت و پیشونیم رو میبوسید و همدیگر رو  محکم بغل می کردیم و آماده ی لحظه ی وداع!...

 

فردا هم اگه خدا بخواد قراره همدیگر رو ببینیم! دیدار فردامون خیلی کوتاه خواهد بود L. بدتر از همه اینه که ممکنه آخرین دیدارمون باشه...پس فردا صبح آریا بر میگرده شهرشون.دوره ی 6 ماه ایی که برای ویزیت میومد اینجا تموم شد....خدایا...سعی می کنم به این قضیه  فکر نکنم...ولی نمی دونم فردا لحظه ی خدا حافظی به چی فکر خواهم کرد یا وقتی برای آخرین بار بغلش میکنم و بخودم فشارش میدم...یا وقتی برای آخرین بار پیشونیش رو مبوسم  یا دستهاش رو و ...یعنی فردا با چه حالی به خونه بر میگردم؟؟با چه حالی این مسیری که یادآور دیدارهای من و آریا و خاطرات خوشمون و شیطنتهامون بود رو طی میکنم...

 

خدایاااااا...کمکمون کن....  

 

پ.ن:دیروز در یکی از لحظاتی که خیلی پر از احساس و عشق بودیم،از  آریا میپرسم منو چقد دوست داری؟میگه اونقد دوستت دارم که اگه پول داشتم برات سانتافه میخریدم!!ا حالا من ِطفلک خودم رو برای شنیدن کلی جمله ی احساسی و شاعرانه آماده کرده بودم!!!

 

پ.ن:ممنونم از دعاهاتون...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت20:22توسط آریا |
می برم با خودم من کوله بار خاطره ها رو...گریه نکن...گریه نکن..گریه نکن....

 

تو این سه روزی که آریا اومده اینجا،با وجود اینکه سه ماه همدیگه رو ندیدیم، با وجود اینکه هر دومون کلی شوق داشتیم برای دیدن همدیگه،با وجود اینکه هر دومون مرتب "باز من دیوانه ام مستم...." رو زمزمه میکردیم،  با  وجود اینکه این دفعه شاید آخرین دیدارمون باشه؛ولی همه چیز به بدترین نحو ممکن داره پیش میره...اونقدر بد که هیچ چیز نمی تونه توصیفش کنه...

 

برامون دعا کنید...دعا کنید این دفعه که آخرین باره(چقد گفتنش سخته چه برسه به...) همه چیز خوب پیش بره...خدا جونم...

 

پ.ن:سلکشن آهنگهایی که عزیزم برام آورده فوق العاده است.هدیه هاش هم که دیگه هیچی! معرکه اند...

 

پ.ن:می دونی الان چه حالی دارم؟؟میدونی؟؟؟...

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت8:9توسط آریا |
در های و هویی بی صدا

خیلی خسته هستم. دیروز و امروز یکی از پرکارترین روزهای چند ماه اخیرم بوده است. البته دیروز همش خنده رو لبم بود و سربه سر این و اون هم میذاشتم ولی تصادف امروزم با اون وانت امروز را یه جور دیگه کرد. نه اینکه خود تصادف جزئی چیزی بود. دوندگی و هم کلام شدن با دو سه تا آدم که زبونم را نمی فهمیدند یه کم خسته ام کرد. ولی وقتی در تدارک تهیه ی هدیه هایی که برای عشقم و دوستان بودم خستگی برطرف می شد. اون روز بهم میگه آریا هر چی ترانه که دوستشون داری را میخوام داشته باشم. چهار پنج روز است دارم هزاران فایل موسیقی را چک میکنم و تموم هم نمیشه. خیلی حال میده ولی وقتی کسی موقع حال کردنت چیزی ازت می خواد یا مجبور میشی کاری دیگه بکنی حالگیری شروع میشه... البته این دفعه فراتر از این حرفا سوپرایز خوبی براش دارم...

 

من اون وقتا که هیچ دختری توی زندگیم  نبود. درست یک سال قبل از تصادفم چهار پاره ای عاشقانه برای دختر خیالی که عاشقش بودم گفتم. حرفایی که توی این شعر زده شده انگار برای عشق من و آویشن ساخته شده بوده است. به هر حال پس فردا می بینمش و زبان حال امروزم را در شعری که در سال 79 گفته ام برای شما هم بیان میکنم.

 

 

با تو رفیق رفتنم

در عمق شبهای سیاه

در ظهر تابستان دشت

ساده و بی رنگ و ریا

 

**

من از سیاهی آمدم

از صبح صحبت می کنم

در خاطرات وحشی ام

نام تو مانده بر دلم

 

**

در یک ظهور  صبح دم

می آیم از راهی دراز

می بینی در چشمان من

شعری پر از رمز و نیاز

 

**

با عشوه و نازی ملیح

در می گشایی از دلم

پر می کند ذهن تو را

عطر شکفته در دلم

 

**

من در سفر زاده شدم

در راه شب عاشق شدم

در های و هویی بی صدا

لبریز از چشمت شدم

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 پ ن: مرسی از رفقایی که برای پست قبلی اسم پیشنهاد دادند. اسمش از ابتدا برام مشخص بود ولی خوندن اسم های پییشنهادی شما هم جالب بود. حتی اون که گفته بود اسمشو بذاربی معرفت

برای من خوندن برخی مطالب وبلاگی یه حس خوبی مثل سیگار کشیدن میده... حیف که گاهی زیاد ازشون نمی فهمم و تنها لایت حال میکنم.

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت23:28توسط آریا |
من فقط سیگار لایت می کشم
سیگار

میخوام برای لینک پیوند هام چند خطی درباره شون بنویسم. چنین ایده ای را اولین بار توی بلاگ نیکو که دوستش دارم  و برای همین گاهی بهش میگم خانم مهندس دیدم. به هر حال الان بشدت اعصابم خورده و با نوشتن در مورد دوست داشتنی ها می خوام خودمو آروم کنم. چون الان بهتر از همیشه می تونم از چیزایی که دوست شون دارم حرف بزنم.

 

باغ شعر: چند روز قبل از بالا اومدن این وبلاگ باهاش آشنا شدم. چندتا شعر توپ درش خوندم. بهترین اسم برای مطلع پیوندهام بود. وبلاگ فعالی نیست و من بیشتر جاهای دیگه شعر می خونم ولی جذابیت لینک دادن را داشت.  

 

فریدا: ماه های اول وبلاگ نویسی اش خیلی عالی بود. وقتی توی بلاگ اسکای بود و یکی دو ماه اول نوشتن در بلاگفا. دخترانگی، سرکشی، پایبندی و حتی تعصب به چیزایی که گاهی فکرشم نمی کنی، انساندوستی، روابط پیچیده که گاه خوندنشون مثل داستان پلیسی می مونه، کمال جویی مداوم، نداشتن اعتماد به نفس خوب به خودش، لذت بردن از سفر، انتخاب بسیار بسیار عالی تصویر برای مطالبش، عشق عجیب و قابل ستایشش به وطن و و و... چیزایی است که در این بانوی ایرانی دیدم. خوشبختانه فریدا را از نزدیک دیدم. لوطی گری کرد اومد به عیادتم در بیمارستان. در اولین رابطه خیلی باحال بدون تکلف بود. با یه لبخند ملیح به من نگاه میکرد. گفت فکر می کردم قیافه ات بزرگتر است. انگار که یه بچه ی چهارده ساله ی جذاب را دیده باشه. منم سعی نکردم جوری حرف بزنم که نه بابا بیست و نه سالمه. یه مجله که خیلی دوستش داشت و گرفته بود خودش بخونه داد من بخونم....

 

خانم 17: اسم واقعیشو میدونم ولی وقتی خودشو با عدد مورد علاقه ی من معرفی کرده مرض دارم ضایع بازی در بیارم؟ یه بار در موردش حرف زدم. برخی از جملات و یا پست هاش اونقدر به من حال داده که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. ادعایی نداره و خیلی راحت صحبت میکنه... یه بار برام یه کامنت گذاشت که بدجور حالیم شد بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم عاشقه و در فراق یا همونجور که خودش گفت عالم دهن سرویسی روزگار می گذارند.

 

NEI C: یه بار وبلاگش را معرفی کردم.  با اینکه خیلی نیست می شناسمش ولی حیفم می اومد لینک بلاگش اون پایین ماین ها باشه. (در اسرع وقت باید ترتیب این لینک ها درست بشه)دختره... معلمه... زیباست... با اعتماد به نفسه... به احتمال قریب به یقین از روی عشق معلمی را انتخاب کرده... جوری می نویسه که تا حالا مشابهش را در بلاگستان ندیده بودم. آدم های کتاب خون براش کامنت میذارند. چهره ی شیرینی داره... فکر میکنم به فرهنگ های دیگر و دور خیلی علاقه داره ... در مورد نثرش هم اول اینکه صلاحیت ندارم حرف بزنم در ثانی حرف زدن در موردش یک مقاله میشه...

 

من و ام اس: محبوب ترین وبلاگ نویس در کل بیش از دو میلیون وبلاگ بلاگستان فارسی. ویولت خانم بانویی است که ام اس داره و اعتماد به نفس داره و در بلاگ نویسی همیشه خودشه... من نمی دونم امید عشقشه یا دوستشه ولی خیلی هوای همدیگه رو دارند. طعم تلخ طلاق را چشیده (البته این تصور منه شاید خیلی هم تلخ نبوده) باهاش روزنامه ها زیاد مصاحبه کردند. فکر کنم فیلم زندگیش هم میخوان بسازند. با پست دوم وبلاگ قبلی ام منو شناخت و در وبلاگش با معرفی وبلاگم منو مبارز خطاب کرد. یادمه کلی کیفور شدم. زیاد کامنت نمیذاره ولی نه اینکه وبلاگ هایی که دوست داره را نمی خونه... فکر کنم اگه رئیس جمهور هم بشه خودشو گم نمیکنه و احتمالا اگه من اون وقتا هم وبلاگ بنویسم وبلاگ منو بخونه (حال کردید نوشابه باز کردن برای ...) 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ ن1: من عصبانی بودم. داداش اعصبانی بود. مامان و مامان بزرگ هم عصبانی بودند. من سیگار کشیدم و نوشتم. داداش اولش را نمی دونم ولی حالا نهارش رو میخوره... مامان با اینکه پاهاش درد میکنه ظرف میشوره ... مامان بزرگ قلیون می کشه... من که آروم شدم، فکر کنم اونا هم آرومتر شدند.

 

پ ن2: در مورد ادامه ی دوستانی که پیوند دادم در پست های بعدی حرف میزنم براتون... اگه دوست دارین خوب توصیف کنم دعا کنید باز قاطی کنم. جان من اگه دعا کردید فقط یه کم نیکوتین دعاهاتون پایین باشه... نیکوتین کمتر از شش ثانیه به مغز میرسه و همه میدوند خطرناک است. من فقط سیگار لایت می کشم.

 

احتمال نوشت: خانم ها و آقایان، لیدیز اند جنتلمن، ایضا بچه کوچولو ها، اگه کسی با خوندن این مطلب به نوشتن و بخصوص سیگار کشیدن در حال عصبانیت علاقه مند شد تقصیر خودشه.. ندازین گردن من یه لاقبا... خودش یه چیزیش می شده وگرنه مامان من داره ظرف میشوره و و و  

 

پ ن۳: اسم این پست را فعلا نمی نویسم. شما اگه حال داشتید پیشنهاد بدید اسمش چی باشه بهتره؟

 

-------------------------------------------------------

بعد نوشت: بهای نیم کرشمه هزار جان طلبند / نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت15:20توسط آریا |
نگفتمت؟

 

1. دیشب رفتم خونه یکی از دوستان. خودش بچه که بودم استاد خوشنویسی ام بود و همسرش هم دوست انجمنی قدیمی شعر که بعد از معلولیت ارتباطم با هر دوی اینها خیلی قوی تر شده بود. احساس کرده بودم خانم شاعر از من دلخوره که چرا مدتیه نرفتم پیشش و یا بهش زنگ نزدم. چند بار با شوهرش اومده بود مغازه ولی با اینکه دوتا حیاط بیشتر فاصله مون نیست هفت هشت ماهی بود نرفته بودم شبی با هم باشیم. چقدر همه چیز تغییر کرده بود. دختر کوچولوش خوشگل تر شده بود و حیاتشون و خونه هاشون هم تمیزتر شده بود و اصلا ساختمان اتاق ها هم تغییر کرده بود. اگه اصرار دیروز عصر ش نبود؛ دیشب هم پای همین کامپیوتر (شما بخونید منقل وافور) نشسته بودم  هی بست می چسپوندم و با دودش بیشتر خودمو خمار می کردم نه نشئه...

ولی عجب شبی شد دیشب. حسابی از خماری در اومدم. اول یه دل سیر که نه ولی جوری که جان خسته ام شاد شود؛ نشستم و به دست و پنجه و پیچ و خم های نی استاد نگاه کردم که هر چی بگفتم می نوشت

 

آن دم که مرا می زده بر خاک سپاری / زیر کفنم خمره ای از باده گذارید (سیاه مشق و شکسته نستعلیق)

 

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم / در این سراب فنا چشمه ی حیات منم (شکسته نستعلیق)   

 

اینکه چند تا از شعر های اخیرم را برای دوست شاعرترم بخونم هم یکی از انگیزه های رفتنم بود. اول از اون خواستم بخواند. گفت شعراش همه تایپ شده دست فلانی است. آخ که چقدر دخترا عشوه میان تا چیزی از خودشون بهت نشون بدن... حتی این دوست بی آلایش که بطور کلی تو خط عشوه نیست و پی دیوانگی میچرخه. خلاصه از حافظه ی مبارکشون یه منظومه برام خوند که حسابی بیداد کرد.

جای همه تون خالی بود. بخصوص آویشن نازنینم که خیلی دوست داره بیاد شهر تفتیدی ما و با دوستام آشنا بشود.  

                 

2. فکر نمی کردم اینقد از قالب جدید خوشتون بیاد و بهم اینجوری تبریک بگید. نمی دونم این قالب خیلی خوشگل است و یا شما خیلی به من لطف دارید؟ قالب قبلی را خیلی دوست داشتم و دارم. سادگی دلنشینش، سپیدی بی دغدغه اش و لوگوی سرخ ماتیکی و همه چیزشو دوست دارم. تنها انگار زیادی تنوع طلب هستم و گاهی چیزایی که دوستشون دارم را میذارم یه گوشه ای. اون قالب یه جورایی عکسی از درونیات خودم بود و اون لگوی سرخ که درش نوشته شده بود "تپیدن دو دل" بدجوری با دل عاشقم همزبان و هم سخن بود...

مرسی از تبریکات صمیانه تون

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پ ن: متاسفانه اسکنر ندارم وگرنه ازسیاه مشق و خط دوم که شکسته نستعلیق بود عکسی براتون میذاشتم. بخصوص دلفین که خودش خوشنویسه..

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت10:31توسط آریا |